![]() |
![]() |
|
| در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است. شاید این بدین معنی است كه پایان نماز آغاز دیدار است |
|
تولدم مبارک
1368/5/14
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:52  توسط arezoo
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:48  توسط arezoo
|
|
|
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست . يک ساعت از کار افتاده هم در روز دوبار زمان دقيق را نشان مي دهد
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:43  توسط arezoo
|
|
|
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:42  توسط arezoo
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:40  توسط arezoo
|
|
|
گروهي به بطالت.... گروهي به حماقت..... گروهي به حلاوت........ حساب گروه اول و دوم با کرام الکاتبين است چرا که نه تنها شب بلکه همه عمر را بيهوده صرف کردند و هيچ حاصل نکردند. و اما گروه سوم: اينان قدسياني هستند که به عمق و ژرفاي فلسفه شب پي برده و فارغ از تمام دغدغه ها و دل مشغوليهاي روزانه در سکوت و خلوت اين موهبت الهي و در آن هزار توي تاريک آرام و بي صدا از کنار بستر غافلان هميشه خفته گام بر مي دارند و به ملکوت خدا رهسپار مي گردند..... و سپيده دمان سر خوش از دلداده گي ها و دل برده گيها از عرش خداوندي بر عالم خاکي فرود مي آيند. |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:37  توسط arezoo
|
|
|
عدالت قابل ترديد نيست "شکسپير" |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:35  توسط arezoo
|
|
|
این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ، تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها ، ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما اصلاً پیش نی آمد که در مسابقه ای بازی کند . این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت . گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت . اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شرکت کند . در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام تمرینها شرکت می کرد ، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند . پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد . پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد ، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد . در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرن می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد . او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت : (( پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟ )) مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : (( پسرم ! این هفته استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی . )) روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی گفت : (( لطفاً اجازه دهید من مروز بازی کنم . فقط همین یک روز . )) مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است . امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : (( باشد ، میتوانی بازی کنی . )) مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بزی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد ... بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند . آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در گوشه ای نشسته است . مربی گفت : (( پسرم ! من نمی توانم باور کنم . تو فوقالعاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟ )) پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد : (( میدانید که پدرم فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟ )) سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : (( پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم . )) |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:33  توسط arezoo
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:30  توسط arezoo
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:27  توسط arezoo
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
![]() سلام به همه ی دوستانی که از وبلاگم دیدن می کنند .من ارزو متولد 14/5/68 هستم اين وب برام جنبه سرگرمي داره اميد وارم خوشتون بيادمنتظر نظراتتون هستم. |