تبليغاتX
دنیای سایه ها
در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است. شاید این بدین معنی است كه پایان نماز آغاز دیدار است

تولدم مبارک

1368/5/14


سلام به همه ی دوستانی که از وبم دیدن میکنند راستش فکر کننم بیشترتون منو فراموش کردید چون تقریبا یه یکسالی از اخرین اپ کردنم میگذره راستش بخاطر تولدم 
گفتم یه اپ کنم راستی همه میدونن که نتایج کنکور اومد منم فعلا میخوام انتخاب رشته کنم البته بی نتیجه


خوب دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟اهان فکر کنم دیگه اپ نکنم ولی اگه وقت کنم حتما اپ می کنم
راستی یه چیز دیگه عکس اولو یکی از دوستان پارسال برام فرستاده بود خواستم تشکر کنم
انشاالله هر جا هستید سالمو سلامت باشید
راستیییییییییییی نظر یادتون نرههااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:52  توسط arezoo  | 


يا رب نظري بر من سرگردان کن لطفي به من دلشده ي حيران کن
با من مکن آنچه من سزاي آنم آنچه از کرم و لطف تو زيبد آن کن


به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را نميتوانم تغيير دهم
دليري ده تا تغيير دهم انچه را که ميتوانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباش دنيا و مردم ان مطاق ميل من رفتار کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:48  توسط arezoo  | 


مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .
دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .
پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .
انسان مانند رودخانه است هر چه عميقتر باشد آرامتر است
هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .
در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .

عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .
دو چيز را هميشه فراموش كنيد:
1- خوبي را كه در حق ديگران مي كنيد.
2- بدي را كه ديگران در حق شما مي كنند.

يک ساعت از کار افتاده هم در روز دوبار زمان دقيق را نشان مي دهد
عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .
محال است آدمي چيزي را بدست اورد که خود هرگز نبخشيده...عشقي در حد کمال ببخش تا عشقي در حد کمال بستاني..
عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .
هنر نمایی مکن که رسوایی ببار خواهد آورد


انسان سکوت ميکند تا سالم بماند و سخن مي گويد تا سود ببرد .
مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .
سوال اين نيست که ما مي ميريم سوال اين است که ايا زندگي کرده ايم!!!..........
سرمايه هاي هر دلي حرف هايي است که براي نگفتن دارد.
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .
همه مي خواهند بشريت را عوض کنند ولي دريغا که هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .
لازم است حد خود را بشناسيم بله! ما در اين دنيا چيزي هستيم ولي نه همه چيز
با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:43  توسط arezoo  | 

روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور


ادم بي خاصيت  
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:42  توسط arezoo  | 


 
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد


 آزمودم زندگي دشت غم است
شاديش اندوه و عيشش با غم است
عمر كوته، آرزوها دراز
كارها بسيار و فرصتها كم است

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:40  توسط arezoo  | 


آدميان شب را به سه گونه مي گذرانند:

گروهي به بطالت....

گروهي به حماقت.....

گروهي به حلاوت........

حساب گروه اول و دوم با کرام الکاتبين است چرا که نه تنها شب بلکه همه عمر را بيهوده صرف کردند و هيچ حاصل نکردند.

و اما گروه سوم:

اينان قدسياني هستند که به عمق و ژرفاي فلسفه شب پي برده و فارغ از تمام دغدغه ها و دل مشغوليهاي روزانه در سکوت و خلوت اين موهبت الهي و در آن هزار توي تاريک آرام و بي صدا از کنار بستر غافلان هميشه خفته گام بر مي دارند و به ملکوت خدا رهسپار مي گردند.....

و سپيده دمان سر خوش از دلداده گي ها و دل برده گيها از عرش خداوندي بر عالم خاکي فرود مي آيند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:37  توسط arezoo  | 

عدالت قابل ترديد نيست
هر کاري بکنيم نتيجه آن را مي بينيم
خطاهايي که از ما سر مي زند،
تازيانه اي پديد مي آورد که بوسيله آن مجازات مي شويم.

"شکسپير"

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:35  توسط arezoo  | 


چشمان پدر

    این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ، تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها ، ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما اصلاً پیش نی آمد که در مسابقه ای بازی کند .

   این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت . گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت .

   اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شرکت کند . در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام تمرینها شرکت می کرد ، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند . پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد .

   پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد ، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد .

   در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرن می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد . او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت : (( پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟ ))

   مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : (( پسرم ! این هفته استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی . ))

   روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت  . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی گفت : (( لطفاً اجازه دهید من مروز بازی کنم . فقط همین یک روز . )) مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است . امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : (( باشد ، میتوانی بازی کنی . ))

   مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بزی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد ...

   بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند . آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در گوشه ای نشسته است .

   مربی گفت : (( پسرم ! من نمی توانم باور کنم . تو فوقالعاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟ ))

   پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد : (( میدانید که پدرم فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟ ))

   سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : (( پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم . ))

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:33  توسط arezoo  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:30  توسط arezoo  | 

tavalod

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:27  توسط arezoo  |